حرف های من با سارای عاشقانه هایم

شاید اگر می دانست بعد از او چقدر شکسته می شوم ، هیچوقت مرا خورد نمیکرد! ( مجتبی پسندیده )

یه شب اومدی ساده و آروم . نشستیم با هم حرف زدیم .

از خودمون گفتیم از مشکلاتمون از دلتنگیهامون از تنهاییهامون .

به زبون نیاوردیم ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم ؛

به زبون نیاوردیم ولی به هم قول دادیم برای هم پشت محکمی باشیم

به زبون نیاوردیم ولی عهد کردیم که با هم مثل یه آینه باشیم

 اینقدر صاف که بشه زشتی ها و زیباییهامونو توی دل هم ببینیم .

به زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم

به زبون نیاوردیم ولی تصمیم گرفتیم با هم کامل بشیم

به زبون نیاوردیم ولی خواستیم به همدیگه آرامش هدیه کنیم

به زبون نیاوردیم ولی از خدا خواستیم توی این دوستی به ما کمک کنه

به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم .

تا اینکه یه شب اومدی به زبون آوردی که باید برم ؛ به زبون آوردم که چرا ؟

به زبون آوردی که باید بدون من زندگی کنی ؛ به زبون آوردم سخته

به زبون آوردی که قرارمون این بود که در یاد هم باشیم ؛ به زبون آوردم که مگه میشه به یادت نبود

به زبون آوردی که قول دادی محکم باشی ؛ به زبون آوردم که بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود.

به زبون آوردی که دیگه نمیشه . دیگه وقتشه از هم دور بشیم ؛ به زبون آوردم که هیچ وقت یادت از من دور نمیشه

به زبون آوردی که موافقی که همه چیز تموم شه ؛ به زبون آوردم که اگه تو میخوای من چیکاره ام

به زبون آوردی بعد از من چیکار میکنی ؛ به زبون آوردم که زندگی میکنم با همه چیزهای خوبی که برام گذاشتی

نگات کردم ، نگام کردی

سکوت کردم ؛ سکوت کردی

لبخند زدم ؛ لبخند زدی

گفتی پس برم ؟ هیچی نگفتم

گفتی حرفی نداری ؛ نمیخوای چیزی بگی . حرف آخر ؟ گفتم دوست دارم .

گفتم تو چی حرفی نداری ؟ هیچی نگفتی

گفتم دوستم داری ؟ گفتی نه .

لحظه آخر بود . هردو ساکت . هردو مات و هردو در انتظار ...

با نگاهم پرسیدم : همین ؟

و تو زیر لب زمزمه کردی این رسم روزگاره .

هردو یک نفس عمیق کشیدیم تا بگیم میتونیم . تا بگیم محکمیم

دستامون ؛نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتیم

نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بریزه پشت پات و نمیدونستم که چشمای تو هم خیس خیس شده بودند

وقتی که تو هم همون دم برگشتی تا رفتن منو به باور بشینی و تازه فهمیدیم ما با هم و برای هم گریه کرده بودیم...

 

تحرير شده در شنبه 12 آذر1390ساعت 19:26با دستاي: مجتبی پسندیده| |

از وقتی که رفتی خیلی سعی کردم تا فراموشت کنم،اما دیدم نمیتونم فراموشت کنم.یعنی اگه من خودمم میخواستم فراموشت کنم این خاطراتت بودن که نمیذاشتن.آره خاطره هایی که خودت با حرفایی که میزدی برام درست کردیو من نمیتونستم بی تفاوت به حرفات زندگی روز مره ی خودمو دنبال کنم.

واسه چی زدی زیر حرفایی که خودت زدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سارا یادته؟یادته چقدر باهم حرف می زدیم؟

یادته یه روز اومدی پیشم صبح بود.ساعت 11 اومدی و ساعت 3 از پیشم رفتی.

یادته دستاتو گرفتم تو دستامو اونوقت تو گفتی : چقدر دستات سرده!!!گفتم : هر وقت میبینمت اینطوری میشم.اما بعدش دیگه دستام گرم گرم شده بود.آره اون روز آخرین باری بود که دیدمت و بعد از اون روز دیگه ندیدمت تا این لحظه و لحظه های بعدی که میدونم بازم نمی بینمت.یادته اون روز تو می خواستی بری،ولی من بهت می گفتم : سارا،به خاطر من 5 دقیقه بیشتر بمون.گفتم شاید دیگه نتونیم همدیگرو ببینیم.تو میگفتی : مجتبی اینطوری حرف نزن دیگه.آخرش دیگه گفتم : سارا خیلی دیرت شده!اما این دفعه تو بودی که نمیخواستی بری.انگار جفتمون می دونستیم این آخرین باریه که همدیگرو می بینیم و دفعه ی بعدی در کار نیست.قشنگ یادمه آخرین دقیقه هایی که پیش هم نشسته بودیم جفتمون بغض کرده بودیمو داشتیم باهم حرف می زدیم.بعدش تو رفتی خونه و بهم زنگ زدی گفتی : به خاطر تو یه سیلی خوردم.به خاطرت گریه کردم،ولی همش فدای سرت.گفتی : میخوام بدونی خیلی دوستت دارم و اگه قرار باشه یه باره دیگه به خاطر دیدنت،1000 بار سیلی بخورم،میخورم ولی بازم فدای سرت،بازم میام می بینمت.گفتی : حالا اگه بازم فکر کنی که دارم بهت دروغ میگم این نشونه ی بی معرفتیته.

اما میخوام بگم پس چی شد حرفایی که زدی؟پس الان کجایی؟مگه قرار نبود دوباره بیای و منو ببینی،پس چرا دیگه نیومدی؟حالا من بی معرفتم یا تو؟حالا این حقو بهم میدی که نتونم حرفاتو باور کنم؟حالا می تونم باور کنم که داشتی بهم دروغ می گفتی و فقط تظاهر به دوست داشتن می کردی.

یادته یه شب تو ماه رمضون چقدر باهم حرف زدیم؟از ساعت 12 تا 6 صبح باهم حرف زدیم.

اونشب بهت گفتم سارا : هنوز دوست داشتنتو باور نمی کنم،چون تو منو به اندازه ی یه دوست دوستم داری و نه بیشتر.گفتم : اما سارا می دونی من چقدر دوستت دارم؟

تو هم گفتی : مگه تو منو به اندازه ی چی دوست داری که میگی من تو رو به اندازه ی یه دوست،دوسِت دارم؟بعدشم مگه رفتاره من چشه؟مجتبی چرا همش میخوای دوست نداشتنو بهم نسبت بدی؟تو از کجا میدونی دوسِت ندارم؟من گفتم : از کارات،اما من اونقدر دوسِت دارم که نمی تونی فکرشو بکنی.

یادته بعدش بهم گفتی : مجتبی بهم یه قول میدی؟البته اگه می تونی انجامش بدی بهم قول بده عزیزه سارا.من گفتم : تو هر کاری بخوای من انجامش میدم.باشه بهت قول میدم.حالا میگی؟

تو گفتی : قول میدی که فقط برای من باشی؟قول میدی فقط با من بمونی؟ منم از حرفت خندم گرفتو گفتم : سارا من از طرف خودم خیالم راحته،اما از طرف تو نه.دخترا بالاخره یه روز میزنن زیر قولشون،می ترسم یه روز ولم کنی.تو گفتی : اگه می خواستم ولت کنم که ازت قول نمی گرفتم!!!بعدشم مجتبی اینو بدون همه ی دخترا مثل هم نیستن،این پسران که مثل هم می مونن.من بهت قول میدم.

حالا میخوام بدونم وقتی تو خودت ازم قول گرفتی که فقط با تو بمونم،چرا خودت باهام نموندی؟وقتی بهم گفتی فقط برای من باش نه کس دیگه ای،پس چرا برام نموندی و با کس دیگه ای؟

هیچوقت فکر نمی کردم اینطوری بشه.اصلا قرار نبود هرچی قرار نیست بشه!پس چرا همه چیز یه دفعه بهم ریخت؟

روزهای آخری که باهم بودیم تو خیلی سرد شده بودی.دیگه شورو اشتیاق روزای اولمونو نداشتی.من خودم متوجه همه چی شده بودم،چون از رفتارت کاملا پیدا بود.خیلی دوست داشتم از زبون خودت بشنوم که بگی دیگه نمیخوام باهات باشم.اما وقتی که دیدم تو هیچی نمیگی و هر سوالی که ازت می کنم جواب گنگ و سر بالا میدی،خودم بهت گفتم سارا؟جان مجتبی راستشو بهم بگو،تو با کس دیگه ای هستی؟یا ازم خسته شدی یا اینکه ازم چیزی دیدی؟ولی تو باز می گفتی : نه،نه،نه.مجتبی اگه قرار باشه با تو نباشم،مطمئن باش با هیچ کس دیگه ای هم نیستمو دوست ندارم که باشم.حتی به جون جفتمون قسم خوردی.گفتی من نه ازت خسته شدم و نه چیزی ازت دیدم.

پس سارا اگه اینطوریه چرا سر حرفات نموندی عمر من؟؟؟تو می دونستی من چقدر تنهام،واسه چی تنها ترم کردی؟؟؟مگه این خود تو نبودی که این حرفارو بهم میزدی؟

واسه چی زدی زیره همه حرفات؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

تحرير شده در پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 12:36با دستاي: مجتبی پسندیده| |


غريب ترين واژه عالم انتظار است....انتظارآمدن كسي كه ميدانم جدايي ام با اوحتمي است....

 ميدانم كه مرا ميگذارد و ميرود......!!!!!!!!!!مرا مي فروشد به ديگري ......!!!!!!!

 غم انگيز ترين واژه دنيا انتظار است...انتظار كشيدن ، براي كسي كه دوستش داری...!!!!

 انتظار براي كسي كه مي داني رهگذر است.....!!!!!آري!!!!

 من مي دانم كه اين انتظار با رفتن او به سر نمي رسد...بلكه آغازيست توام باغربت

 واين انتظار با آمدنت هم تمام نمي شود.چون ميدانم!آمدنت تنم را به لرزه مي اندازد

 وفكر اينكه روزي رهايم كني....مرا مي سوزاند

 آري...غربت وانتظار...!   غريب ترين واژه وغم انگيز ترين واژگان دنيايند

 چشم انتظارم....مگذار

   در انتظارت مانده ام... 


تحرير شده در چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 20:44با دستاي: مجتبی پسندیده| |

مثل یک شاپرک آمد

نشست بر شاخه ای از شاخسار زندگی

بسیار نرم٬ بسیار ترد و بسیار محکم 

آرام نداشت٬ می دیدمش که 

از سراشیبی تند زندگی بالا می رفت... 

پاهایش خسته٬ چشمانش خندان 

چشمهایش گاه لرزان٬ پاهایش خسته 

گاهی پایش بر سنگریزه ای می لغزید 

و آرام در دل می بارید 

من می دیدمش٬...از دور می دیدمش 

چشمانش مثل ستاره ها 

گاهی می درخشید 

و گاه خاموش می شد 

اما اشتیاق در او خاموش نشد٬ چشمانش از خواستن خالی نشد 

و پاهایش از رفتن خسته نشد و دستانش از ساختن دست نکشید 

و قلبش از گرم تپیدن باز نایستاد... 

باران که آمد نایستاد٬ برف که آمد ترس به دلش راه نداد 

گفت روزی از همین روزها از شهر ما سفر می کند 

من می دیدمش٬...از دور می دیدمش 

که می رفت٬ باز می رفت٬ سخت می رفت٬ آرام می رفت 

گاه تند٬ گاه کند 

دانستم که می رود٬ به سوی جایی دیگر٬ آینده ای دیگر٬ روزی دیگر 

نگاهم را به احترامش از چشمان با نفوذش برداشتم و به شادی آنکه می دانستم

روزی باز خواهد گشت و باز هم می آید٬ 

 و باز هم میخندد ، دلربا تر 

کلاهم را به هوا پرتاب کردم٬ برای دختری نرم٬ دختری ترد٬ دختری محکم 

   دختری به نام سارا

 

تحرير شده در دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 11:45با دستاي: مجتبی پسندیده| |

سلام سارا ؛

 می بينی ؟

هر کسی چيزی می گويد

هر كسی از ظن خود چيزی برايم می نويسد

کسی گفت :

سارای تو می داند آسمان ستاره هم دارد ؟

گفتمش :

سارای من همانی است که هر سحر گاه ، نزديك سپيده

بايد چشمان خود را باز كند

و به ستاره ها لبخند بزند

تا آرام گيرند

و به خواب بروند

سارای من همانی است

كه صبح گاهان

خروسها مژده ي تابش نورش را به عالميان می دهند

سارای من همان است كه . . .

راستی

سارا جان

 

من كه برايت شعر نمی گويم!

 

من كه شعر نمی دانم !

اين دو كلمه عاشقانه كه شعر نمی شود . . .

كه  بخواهداز فراق باشد يا از فراغ !

من دلم را برای تو ؛ برای سارايم روی كاغذ می آورم

تا شايد

بخواند و بداند ؛

عاشق ؛ نه به بوی معشوق خوش است

نه به اميد وصل ؛

.........................

به قول آن دخترك سيب فروش

عاشق نق نمی زند

بهانه هم نمی گيرد

عاشق فقط عاشقی می كند

كه شيرينی وصل

نه به اندازه ی زيبايی هجران است . . .

عاشق  فقط به اشك هجران دلخوشی دارد

و با غم عشق زنده است

اين كوچه به كوچه گشتن های من

اين گريه ها و خنده های من

اين چرخيدن ومستی من

فقط يك بهانه دارد

و آن هم تويی سارا جان

 خود تو؛

نه وصالت

تحرير شده در دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 18:31با دستاي: مجتبی پسندیده| |

وقتی تو خودت گیر می کنی 

وقتی همه چیز برات میشه یه سوال !

وقتی توی تکرار صحنه ها اسیر میشی

وقتی اونقدر خسته میشی که حتی از فکر کردن به فکر کردن هم بیزار میشی

وقتی کسی نیست که بفهمه چی میگی 

وقتی مطمئنی ! اونی که امروز می آد فردا میره ..

وقتی مجبوری خودتم گول بزنی 

وقتی حتی شهامت خیلی چیزها رو نداری !!!

وقتی می دونی هیچ کس و هیچ چیز خودش نیست

وقتی می دونی همه چی دروغه

وقتی می دونی که نباید به هیچ قول و قراری ! اعتماد کنی

وقتی می فهمی که نباید می فهمیدی ..

وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت

وقتی می خندی به اینکه کارت از گریه گذشته 

وقتی قراره هیچ چی جای خودش نباشه

وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته ..

 وقتی نباید اونی باشی که هستی 

وقتی بهت می فهمونن دوست داشتن یه معاملست ! 

وقتی تو رو بخاطر صداقتت محکوم می کنن  

وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه

وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه ! ...

وقتی.......................... ......

 

تحرير شده در شنبه 25 تیر1390ساعت 22:21با دستاي: مجتبی پسندیده| |

 

دستت را بده به من ... بگذار خستگی یک عمر را از تنت به در کنم 
بگذار حس کنم که مفیدم برای تو
بگذار تا که من .. مایه ی آرامشت شوم
باز کن قلبت را به روی من
و بریز همه ی غمهایت را به کام من
کام من تلخ تر نخواهد شد
بگذار بگیرم اشک شور را ز چشم تو
بگذار رها شوی در دلم 
بگذار تا که بِچِشَم طعم دل مهربان تو
با همه غمهایش .. با همه لبخندها 
من دلت را با هر چه در آن هست ... یه جا ... می خواهم
می دهی دل به دلم ؟؟
تا که با هم .. به آرامش فردا برسیم ؟؟
تا که با هم .. بخندیم به اشک و حسرت ؟؟
من و تو .... ما که شویم ..... لذت دنیا با ماست ..
می دهی دل به دلم ؟؟

 

تحرير شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 20:52با دستاي: مجتبی پسندیده| |


جداکــــــــــه شــــــــــدیــــــــــم

 

هـــردو به یـــــک احـــســـاس رســــیــــدیـــــم

 

تـــــو بـــــه "فــــراغـــــت"
مـــــن بـــــه "فــــراقـــــت"

 

یـــــک حـــــرف تــــفــــاوت کــــه مــــهــــم نــــیــــســــت

 

 

تحرير شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 20:12با دستاي: مجتبی پسندیده| |

 

امروز از اون روزهاست که فکر میکنم باید برم . دیروز هم از همین روزها بود . و حتما فردا هم !
تنهایی دندون های تیزشو تو گلوم فشار میده .
درد داره اما هر چی باشه نمیذاره بغضی تو گلوم بمونه و خب این خودش خیلی خوبه .
دلتنگم !
نه برای چیزهایی که از دست دادم ،
برا چیزهایی که بدست نیاوردم !
خیلی چیزها هست که نیست
و خیلی چیزها هست که نباید باشه
مبهوت لحظه هایی هستم که باید میبود
ولی هر چی گذشته رو مرور میکنم و زیر و رو میکنم
پیداشون نمیکنم
فکر کنم یکی به خاطراتم دستبرد زده
یکی شب اومده و رویاهامو برده
حالا هر چی تلاش میکنم
رویایی ندارم !
یکی یه شب اومده
شبی که من نبودم
رفته سر جالیز رویاهام
فکر میکنم باید برم
پیش یکی که اونقدر مهربون باشه که رویاهاشو به من هم بده
منو تو رویاهاش شریک کنه
باید برم
شاید یه کسی
یه جایی
منتظره تا رویاهاشو با من سهیم بشه
یه سیاه پوست
یه زرد پوست
یه مسلمان
یه هندو
یا یه آتئیست
چه فرقی میکنه !؟
من رویا میخوام ، همین .

 

 

 

تحرير شده در دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 21:50با دستاي: مجتبی پسندیده| |

عشق مرد از نگاه دکتر شریعتی*

مرد ها در چار چوب عشق٬  به وسعت غیر قابل انکاری، نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی

آنان٬  تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن  ٬ احساس می کنند

مردند. 

 تا  وقتی که قلب زن عاشق نشده  ٬  پست تر از یک ولگرد٬ عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از

 همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش  گدایی میکنند. اما وقتی که خیالشان

 از بابت قلب زن راحت شد  ٬  به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان  آفرید!!!

   و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو  میکنند......

                                                                             «دکتر علی شریعتی »

تحرير شده در شنبه 14 اسفند1389ساعت 21:43با دستاي: مجتبی پسندیده| |

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر
لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد


 

تحرير شده در شنبه 14 اسفند1389ساعت 21:35با دستاي: مجتبی پسندیده| |


وقتی هزار بار می پرسم: خوبی؟ و تو در جوابم تنها می گویی: خوووووب! و من خستگی را، تنهایی را، گاهی غصه را از ته صدایت می خوانم اما تو همچنان می خندی و به من نمی گویی...

وقتی ناگهان از دهانت در می رود که امروز یا دیروز یا اصلا چه فرق دارد چه زمانی، کسی رنجانده تو را یا وقتی با دلخوری با کسی تلفنی حرف می زنی اما به من که می رسی لبخند یادت نمی رود...

وقتی از زخم پایت می پرسم اما سوالم را مثل همیشه با «خوبه» جواب می دهی...


نمی دانی دیوانه می شوم!

چرا نمی فهمی گاهی دلم می خواهد برایم درددل کنی، برایم بنالی و عصبانی باشی از آنکه تو را رنجانده، به من بگویی پایت هنوز خوب نشده و اذیتت می کند، برایم از خستگی هایت بگویی و از تنهایی ها... تا من برایت از صبر بگویم و از خداوند و بزرگی اش... تا آرام شوی...تا شاید آرام شوی... شاید!

اما این رضایت و صبر تو مرا گاه عصبانی می کند!  تازه می فهمم من هیچ نیستم! من چطور به تو آرامش دهم وقتی تو، خودت به منبع آرامش نزدیکی؟ آنقدر  عصبانی می شوم که دلم می خواهد داد بزنم: دیوووونه! دیوووونه تم!!

بهانه بود این حرفها که بگویم یک ماه دیگر هم گذشت و من خوشحالم. خیلی... این ماه چندم است؟ تو بگو!


***

اذان صبح شد کمی پیش تر... تو اینجا بودی وقتی بغض در گلویم شکست... انگار دستت سرشانه ام بود و با فشاری نرم با نوک انگشتانت، آرام در گوشم زمزمه می کردی: صبر...


تحرير شده در چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 22:3با دستاي: مجتبی پسندیده| |

ولنتاین کشیشی بود که در قرن سوم میلادی در رم زندگی می کرد. در آن زمان «کلادیوس دوم» امپراتور رم ازدواج را قدغن کرد چرا که هنگامی که قصد تشکیل سپاهی عظیم را داشت عده ای از سربازان کنار خانواده هایشان ماندند و به همین دلیل او معتقد بود سربازان متاهل جنگجویان خوبی نیستند.

درباره روز ولن تاین و چگونگی به وجود آمدن این روز افسانه های متفاوتی وجود دارد. عده ای این روز را متعلق به یونان باستان و عده ای آن را حادثه ای می دانند که در قرن سوم میلادی (همزمان با اوایل امپراتوری ساسانی در ایران) رخ داد.

 


1) روایت اول
این روز از دوره امپراتوری یونانیان به شهرت رسید. در یونان باستان روز ۱۴ فوریه به روز جونز معروف بود. جونز پادشاه همه بت ها بود. او همچنین مشهور به خدای همه الهه ها و زنان و ازدواج معروف بود. در روز ۱۴ فوریه نیز جشن lupercalia برگزار می شد، در این روز دختران جوان نام خود را روی کاغذ نوشته در بطری هایی می گذاشتند و به آب می انداختند، در طرف دیگر رودخانه پسران جوان در انتظار می ایستادند و هر یک بطری را از آب می گرفتند و تا شب ۱۴ فوریه را با دختری که اسم او را از آب گرفته بودند در جشن شرکت می کردند؛ گاهی هم این آشنایی ها به ازدواج می انجامید.


۲) روایت دوم
ولنتاین کشیشی بود که در قرن سوم میلادی در رم زندگی می کرد. در آن زمان «کلادیوس دوم» امپراتور رم ازدواج را قدغن کرد چرا که هنگامی که قصد تشکیل سپاهی عظیم را داشت عده ای از سربازان کنار خانواده هایشان ماندند و به همین دلیل او معتقد بود سربازان متاهل جنگجویان خوبی نیستند. ولنتاین که فکر می کرد این کار عادلانه نیست، مراسم ازدواج زوج های جوان را در خفا انجام می داد و به آنها گل های سرخی هدیه می داد. اما کلادیوس از این نافرمانی مطلع شد و دستور دستگیری و اعدام ولنتاین را صادر کرد.
ولنتاین به زندان افتاد و در آنجا عاشق دختر نابینای زندانبان شد. این رابطه تا حدی پیش رفت که عشق ولنتاین و اعتقاد او به پروردگار باعث بازگشت بینایی دختر زندان بان شد. سرانجام ولن تاین در روز ۱۴ فوریه اعدام شد. اما او قبل از اعدام نامه ای با امضای «ولنتاین تو» برای دختر زندانبان نوشت و از آن زمان داستان این عشق نافرجام در فرهنگ عامی رسوخ کرد. اما این ها تنها افسانه هایی هستند که صحت و سقم آنها مشخص نیست، افسانه هایی که هر سال در ۱۴ فوریه دوباره زنده می شود.

● خرافه های روز ولنتاین
در روز ولنتاین و برای برگزاری این مراسم در کشورهای مختلف خرافه هایی نیز وجود دارد که به طور مثال به برخی از آنها اشاره می کنیم.
در اروپا ۱۴ فوریه را روز جفت گیری پرندگان می دانند. در انگلستان تعدادی از کودکان با پوشیدن لباس بزرگ ترها از خانه ای به خانه می روند و شعری در ستایش سنت ولنتاین می خواندند.در ولز، مرسوم ترین هدیه روز ولنتاین، قاشق هایی با نقش قفل و کلید بود. هدیه ای با این معنی؛ «تو قلب مرا گشوده ای». در فرانسه، پسران اسم معشوقه خود را روی بازوی لباسشان می نوشتند تا به همه بگویند؛ از عشق من آگاه شوید!
در بعضی دیگر از کشورهای اروپایی، دختران جوان لباس هایی را که در روز ولنتاین از پسران هدیه گرفته بودند، نگاه می داشتند که این به معنی پاسخ مثبت به درخواست ازدواج بود.داستان هایی هم درباره این روز وجود دارد. اینکه اگر پرنده سرخ از بالای سر دختری عبور کند او با یک ملوان ازدواج می کند و اگر گنجشک عبور کند، همسرش مرد فقیری می شود و اگر آن پرنده سهره طلایی باشد، آن دختر با مردی پولدار ازدواج خواهد کرد.
در چین افسانه ای خاص وجود دارد که نمادی از عشق است و با روز ولنتاین یکی است، هفتمین روز از هفتمین ماه در تقویم چینی (برابر با ۱۴ فوریه میلادی) به نام «Q Qiao Jie» نامگذاری شده است. روایات زیادی در مورد این روز وجود دارد. یکی از این روایات مربوط به الهه بهشت و هفت دختر اوست، که برای آبتنی به زمین می آمدند و در یکی از روزها گله داری به نام «Niu Lang» لباس های آنها را برمی دارد.
الهه و هفت دختر برای پس گرفتن لباس هایشان تصمیم می گیرند، زیباترین دختر را که کوچکترین هم بود نزد گله دار بفرستد، هنگامی که این دو یکدیگر را می بینند، عاشق هم می شوند. الهه بهشت به این دو اجازه می دهد، سالی یک بار در هفتمین روز از هفتمین ماه تقویم چینی، یکدیگر را ببینند و در این روز پرنده ای از بال خود پلی می سازد، تا دختر بهشت از آن عبور کند و معشوق خود را ببیند.روز ولنتاین ابتدا فقط در کشور روم رواج داشت اما کم کم به تمام کشورهای اروپایی منتقل شد.

تحرير شده در پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 21:36با دستاي: مجتبی پسندیده| |

تاحالا به معني واژه عشق فكر كرديد...؟؟؟
خوب حالا من ميگم...
معني لغوي عشق كلمه فدا و فداشدن است...
...و عشقیه نام گياهي است كه بيشتر در كشورهاي عربي و مخصوصا عراق ميرويد اين گياه پس از بزرگ شدن به دور گياهان ديگر ميپيچد وتمام انرژي ومواد غذايي ذخيره شده در خودش رو به گياه مقابل ميدهد واين كار تا جايي ادامه پيدا ميكند تا خود خشك شده و از پا درآيد.
آیا به درستی عشق همین معنا را دارد؟
 
  در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست
       ریش باد آن دل  که با درد تو خواهد مرحمی
 
تحرير شده در پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 21:28با دستاي: مجتبی پسندیده| |

هميشه باران رو دوست داشتم...

از زماني كه يادم مي آيد..

مخصوصا باران پاييز رو ...

پاييزي كه با بارون مفهوم پيدا مي كنه...

يادمه يكي از بزرگترين آرزوي هاي دوران كودكيم ...

خوابيدن زير بارون بود

اونم با يه لحاف كلفت..

مي دونم شايد خنده دار ترين آرزوي شنيده شده باشه..

اما هنوز هم بر آورده نشده..

امروز داشتم به دوستم مي گفتم ..

خوب  نگاه كن شايد ده سال ديگه ديگه بارونت دونفره باشه

ده سال بعدشم شايد 3 نفره يا 4 نفره...

بارون كه مي اومد پر مي شدم از احساس دلتنگي...

هنوز هم دلم ميخواهد فقط من باشم و بارون....

داشتم فكر مي كردم خدايا چه حسيه توي اين قطره آب..

كه ميشود رحمت..

كه ميشود تمام بغض سال هاي زندگيم

كه مي شود دلتنگيم ...

يعني ميشود زماني برسد كه باران نماد دلتنگي ام نباشد

مي شود يك روز باران

نماد عشق باشد....

((به شكوفه ها به باران

برسان سلام ما را ))

تحرير شده در دوشنبه 22 آذر1389ساعت 21:38با دستاي: مجتبی پسندیده| |

همه‌ی ترسم از اینه که دیگه مثل گذشته ، دوستت نداشته باشم. یعنی نه اینکه اصلن دوستت نداشته باشم ها ، نه، می ترسم دوست داشتنم کمتر بشه. ولی بیشتر از این می ترسم که این حسم برات مهم نباشه. می ترسم دیگه حتی یه لحظه هم به عشق و دوست داشتن من فکر هم نکنی. گاهی خیلی می ترسم. می دونم اگه بهت بگم یا بهم می خندی یا یه جوری تلاش می کنی که این فکرو از ذهنم بیرون کنی. اما می دونی؟ تلاشت بی فایده‌ست، بیخودی تلاش نکن. نه تو دیگه همون آدمی، نه من دیگه بچه‌م. ولی کاش حداقل اگه تو دیگه اون آدم نیستی ، من هنوز بچه بودم. یا کاش حداقل به این نتیجه می رسیدی که من بچه نیستم و میتونم همه‌ی کارهاتو بفهمم همه‌ی یواشکی و دزدکی زیرابی رفتن هاتو. ولی راستشو بخوای از این هم میترسم که پیش خودت بگی هه خوب بفهمی مگه چی میشه، فهمید که فهمید......
آخه عزیز دلم همه‌ی کاری که من تونستم و میتونم برات انجام بدم اینه که با همه‌ی وجودم عاشقت باشم و دوستت داشته باشم خالصانه‌ی خالصانه. یعنی فکر می کردم این برات از همه‌چیز مهمتر باشه.
ولی بدون که با وجود همه‌ی این غرهایی که زدم باز هم همونجور خالصانه و از ته ته ته دلم دوستت دارم ولی یه چیزایی این وسط عوض شده، یه چیزایی دیگه مثل اون وقتا نیستن،راستش نه دیگه میتونم باورت کنم، نه میتونم بهت تکیه کنم.میدونی؟ از دست دادن بزرگترین تکیه‌گاه و قهرمان زندگی خیلی دردناکه.
دلم لک زده برای اینکه بیام سرمو بذارم روی شونه‌ت، سرمو بذارم روی پات و تو موهامو نوازش کنی و من احساس کنم که یکی هست که جلوی هرچی غم و غصه و مشکلاته وایمیسته و نمیزاره آب توی دلم تکون بخوره. یادش به خیر....
شاید شاید شاید از این موضوع ناراحت بشی شاید حتی دلت بشکنه، اما بدون که این وسط خیلی دلها شکستن، یعنی، تو ، مهربان من ، خیلی دلها رو لرزوندی.......که ای کاش ........
؟؟؟؟؟؟؟

تحرير شده در دوشنبه 22 آذر1389ساعت 21:7با دستاي: مجتبی پسندیده| |


روزي مجنون براي ديدن ليلي بعد از کلي سرگردوني مسير عبور اون رو پيدا ميکنه و از ساعت هاي اوليه صبح ميره و سر راه ليليش ميشينه تا شايد روزگار يارش بشه و بتونه معشوقه خودش رو ببينه اينقدر اونجا به انتظار ميشنه تا آفتاب غروب ميکنه و مجنون از رويه خستگي خوابش ميبره از دست روزگار بد در همون زمان ليلي مياد و از اون مسير عبور ميکنه . از همراهانش ميپرسه که اين کيه که اينجا سر راه خوابش برده ؟ بهش ميگند که اين همون مجنونه تو هست که بخاطره ديدن شما از صبح تا الان اينجا نشسته و اينقدر خسته شده که خوابش برده . ليلي لبخندي ميزنه و چند تا گردو از تويه جيبش بيرون مياره و ميندازه تويه دامن مجنون و به راهش ادامه ميده و ميره . بعد از ساعاتي مجنون از خواب بيدار ميشه و سوال ميکنه که اين گردو ها چيه تويه دامن من ؟ اطرافياني که اونجا بودند ماجرا رو براش تعريف ميکنند و بهش ميگند که ليلي وقتي فهميد تو بخاطرش اين همه وقت اينجا نشستي لبخندي براي تو زد و رفت اما به يکباره ميبينند که مجنون به سرش ميزنه و گريه ميکنه
سوال ميکنند که چي شده ؟ چرا اينطور ميکني با خودت ؟
ميگه شما نميدونيد ! ليلي با اين کارش به من فهموند که تو هنوز بايد بري گردو بازي و عاشقي کار تو نيست

تحرير شده در شنبه 13 آذر1389ساعت 12:27با دستاي: مجتبی پسندیده| |


راز دل


می پرسی تو را دوست دارم؟


حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم


مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟


مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و

لطفی دلم را

 فرا می گیرد ؟


می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟


مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟


مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟


راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی

می کنم که از

 دل بر لبم

نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟


عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟


همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است


تحرير شده در شنبه 13 آذر1389ساعت 12:7با دستاي: مجتبی پسندیده| |

- عاشق شدن

- آنقذر بخندی تا دلت درد بگیره

- آخرین امتحانت رو پاس کنی

- توی شلواری که تو سال گذشته میپوشیدی پول چیدا کنی

- از حموم در بیای ببینی حولت گرم ه

- به طور تصادفی بشنوی یکی داره ازت تعریف میکنه

- از خواب پاشی ببینی چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی

- آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یادت بیاره

- یکی رو داشته باشی که بدونی دوست داره

- وقتی اونو میبینی دلت یه دفعه بریزه پایین ... .

تحرير شده در چهارشنبه 3 آذر1389ساعت 11:41با دستاي: مجتبی پسندیده| |

بعد از تو من به غربت باران رسیده ام

                                                یعنی به فال قهوه و فنجان رسیده ام

اینجا هوا شبیه دلت سرد و منجمد

                                                 شاید به ابتدای زمستان رسیده ام

در امتداد آبی چشمان روشنت

                                                  دیگر به انتهای خیابان رسیده ام

قطبی ترین ستاره ی شبهای ساکتم

                                                   از یک نسیم ساده به طوفان رسیده ام

سوگن به خسته ترین شعر خسته ام

                                                    سوگند به این که سخت به آسان رسیده ام

در کوچه باغ سنگی آرزوهای قشنگت

                                                     هنوز هم باور نداری که به آخر رسیده ام

تحرير شده در پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 11:39با دستاي: مجتبی پسندیده| |

 

خيلی وقت بود که احساس می کردم کم دارمش. خيلی وقت بود که در خلا نبودنش زندگي می کردم. بی که مشکلی داشته باشم. فقط هراز گاهی که فکر می کردم دلم تنگش می شد. حالا هم مريم دوباره يادم انداخته. موقع خداحافظی گفت که دارد می رود دنبال انسان شدن. دنبال آن چيزی که دوست داشته و از دستش داده. دنبال آن ارزشهايی که به اين راحتی ها ديده نمی شوند چه برسد که بخواهند به سادگی به دست آیند. راستش دلم تنگ شده بود. تنگ ديدن آدمهايی که هنوز فکر می کنند. احساس می کنند. تنگ ديدن آدمهايی که توی روزمرگی هاشان غرق نشده اند. دلم تنگ شده بود برای شنيدن حرفهای دل آدمها. برای دوستيهايی که کمی عميق تر از سلام و عليک و «هوا خوبه» ی هر روزه اند. دلم تنگ شده بود و حالا که مريم به داد تنگی دلم رسيد دلم نيامد ننوشته فراموشش کنم. می نويسم نه که کسی بخواند. می نويسم که به ياد داشته باشم هنوز دوستانی هستند که به دوستيشان نياز دارم.
تحرير شده در چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 18:57با دستاي: مجتبی پسندیده| |

آرزو می کنم

اول از همه برایت آرزو می­کنم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر این گونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که این گونه پیش نیاید ...
اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
***
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ...
برخی نادوست و برخی دوستدار ...
که دست کم یکی در میانشان بی­تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی ...
نه کم و نه زیاد ... درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ...
تا که زیاده به خود غره نشوی.
***
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیر ضروری ...
تا در لحظات سخت،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می­کنند ...
چون این کار ساده­ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می­کنند ...
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
***
و امیدوارم اگر جوان هستی،
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی ...
و اگر رسیده­ای، به جوان نمایی اصرار نورزی،
و اگر پیری، تسلیم نا امیدی نشوی ...
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.
***
امیدوارم سگی را نوازش کنی، به پرنده­ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می­دهد ...
چراکه به این طریق، احساس زیبایی خواهی یافت ...
به رایگان ...
امیدوارم که دانه­ای هم بر خاک بفشانی ...
هر چند خرد بوده باشد ...
و با روییدنش همراه شوی،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
***
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی ...
و سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی:
«این مال من است»،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!
***
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی ...
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید ...
***
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ................
تحرير شده در یکشنبه 25 مهر1389ساعت 21:28با دستاي: مجتبی پسندیده| |

عشق لذتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است، همچنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیر قابل تصور ظهور کند.

عشق و احساس شدید دوست داشتن می‌تواند بسیار متنوع باشد و می‌تواند علایق بسیاری را شامل شود.

در بعضی از مواقع، عشق بیش از حد به چیزی می‌تواند شکلی تند و غیر عادی به خود بگیرد که گاه زیان آور و خطرناک است و گاه احساس شادی و خوشبختی می‌بشد. اما در کل عشق باور و احساسی عمیق و لطیف است که با حس صلح‌دوستی و انسانیت در تطابق است. عشق نوعی احساس عمیق و عاطفه در مورد دیگران یا جذابیت بی انتها برای دیگران است. در واقع عشق را می‌توان یک احساس ژرف و غیر قابل توصیف دانست که فرد آنرا دریک رابطه دوطرفه با دیگری تقسیم می‌کند. با این وجود کلمه «عشق» در شرایط مختلف معانی مختلفی را بازگو می‌کند: علاوه بر عشق رومانتیک که ملغمه‌ای از احساسات و میل جنسی است، انواع دیگر عشق مانند عشق افلاطونی ، عشق مذهبی ، عشق به خانواده را می‌توان متصورشد و درواقع این کلمه را می‌توان در مورد هرچیز دوست داشتنی و فرح بخش مانند فعالیت‌های مختلف و انواع غذا به کار برد. «گراهام را دوست دارم».

ریشهٔ واژه

در گذشته پنداشته می‌شد که واژهٔ عشق ریشهٔ عربی دارد. ولی عربی و عبری هر دو از خانواده‌ٔ زبان‌های سامی‌اند، و واژه‌های ریشه‌دار سامی همواره در هر دو زبان عربی و عبری با معنی‌های همانند برگرفته می‌شوند. و شگفت است که واژهٔ «عشق» همتای عبری ندارد و واژه‌ای که در عبری برای عشق به کار می‌رود اَحَو (ahav) است که با عربی حَبَّ (habba) خویشاوندی دارد. ولی دیدگاه جدید پژوهشگران این است که واژهٔ «عشق» از iška اوستایی[۲] به معنی خواست، خواهش، گرایش ریشه می‌گیرد که آن نیز با واژهٔ اوستایی iš به معنی «خواستن، گراییدن، آرزو کردن، جست‌وجو کردن» پیوند دارد. هم‌چنین، به گواهی شادروان فره‌وشی، این واژه در فارسی میانه به شکلِ išt به معنی خواهش، گرایش، دارایی و توان‌گری، خواسته و داراک باز مانده‌است. خود واژه‌های اوستایی و سنسکریت نام برده شده در بالا از ریشهٔ هند و اروپایی(زبان آریاییان) نخستین یعنی ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن می‌آید که ریخت نامی آن aisskā به چم خواست، گرایش، جست‌وجو است. گذشته از اوستایی و سنسکریت، در چند زبان دیگر نیز برگرفته‌هایی از واژهٔ هند و اروپایی نخستین ais بازمانده‌استدر عربی امروز نیز واژهٔ عشق کاربرد بسیاری ندارد و بیش‌تر حَبَّ (habba) و برگرفته‌های آن به کار می‌روند مانند: حب، حبیب، حبیبه، محبوب و دیگرها. فردوسی نیز که برای پاس‌داری از زبان فارسی از به کار بردن واژه‌های عربی آگاهانه و کوش‌مندانه خودداری می‌کند ولی واژهٔ عشق را به آسانی و باانگیزه به کار می‌برد و با آن که آزادی سرایش به او توانایی می‌دهد که واژهٔ دیگری را جای‌گزین عشق کند، واژهٔ حُب را به کار نمی‌برد.

بررسی معنی

اگر چه تعریف دقیق کلمه «عشق» کار بسیار سختی است و مستلزم بحث‌های طولانی و دقیق است، اما جنبه‌های گوناگون آن را می‌توان از طریق بررسی چیزهایی که «عشق» یا عاشقانه «نیستند» تشریح کرد. عشق به عنوان یک احساس مثبت (وشکل بسیار قوی «دوست داشتن») معمولاً درنقطه مقابل تنفر (یا بی احساسی محض) قرار می‌گیرد و در صورتی که درآن عامل میل جنسی کمرنگ باشد و یک شکل خالص و محض رابطه رمانتیک را متضمن باشد، با کلمه شهوت قابل قیاس است؛ عشق در صورتی که یک رابطه بین فرد ودیگر افراد را توصیف کند که درآن زمزمه‌های رمانتیک زیادی وجود دارد در مقابل دوستی و رفاقت قرار می‌گیرد ؛ با وجود آنکه در برخی از تعاریف «عشق» بروجود رابطه دوستانه بین دو نفر در بافت‌های خاص تاکید دارد.

«عشق» در معنای عام خود بیشتر به وجود رابطه دوستانه بین دونفر دلالت دارد. عشق معمولاً نوعی توجه واهمیت دادن به یک شخص یا شیء است که حتی گاهی این عشق محدود به خود نمی شود (مفهوم خودشیفتگی). با این وجود در مورد مفهوم عشق نظرات متفاوتی وجود دارد. عده‌ای وجود عشق را نفی می‌کنند. عده‌ای هم آنرا یک مفهوم انتزاعی جدید می‌دانند و تاریخ «ورود» این واژه به زبان انسان‌ها و در واقع اختراع آن را طی قرون وسطی یا اندکی پس از آن می‌دانند که این نظر با گنجینه باستانی موجود در زمینه عشق و شاعری در تضاد است. عده دیگری هم می‌گویند که عشق وجود دارد و یک مفهوم انتزاعی هم نیست، اما نمی‌توان آن را تعریف کرد و در واقع کمیتی معنوی و متافیزیک است. برخی از روان‌شناسان اعتقاد دارند که عشق عمل به عاریه سپردن «مرزهای خودی» یا «حب نفس » به دیگران است. عده‌ای هم سعی دارند عشق را از طریق جلوه‌های آن در زندگی امروزی تعریف نمایند.

تفاوت‌های فرهنگی میان کشورها و اقوام مختلف امکان دستیابی به یک معنای عمومی و فراگیر درمورد کلمه عشق را تقریبا ناممکن ساخته‌است. در توصیف کلمه عشق ممکن است عشق به یک نفس یا عقیده، عشق به یک قانون یا موسسه، عشق به جسم (بدن)، عشق به طبیعت، عشق به غذا، عشق به پول، عشق به آموختن، عشق به قدرت، عشق به شهوت، و یا عشق به انواع مفاهیم دیگر مد نظر باشد و افراد مختلف برای افراد و چیزهای مختلف درجه دوست داشتن متفاوتی را بروز می‌دهند. عشق مفهومی انتزاعی است که تجربه کردن آن بسیار ساده تر از توصیفش است. به علت پیچیدگی مفهوم عشق و انتزاعی بودن آن معمولاً بحث درمورد آن به کلیشه‌های ذهنی خلاصه می‌شود و درمورد این کلمه ضرب المثل‌های زیادی وجود دارد، از گفته ویرژیل یعنی «عشق همه جا را تسخیر می‌کند» گرفته تا آواز گروه بیتلز یعنی «همه چیزی که به آن احتیاج داری عشق است». برتراند راسل عشق را یک «ارزش مطلق» می‌داند که در برابر ارزش نسبی قرار دارد.

انواع

  • عشق حیرانی - اصطلاح حیرانی (Agape) توسط مسیحیان اولیه (و به خصوص یونانیان، ریشه این کلمه یونانی است) برای اشاره به پذیرش بی قید و شرط و دوست داشتن یک فرد اطلاق شده‌است. این نوع از عشق بر اساس تصمیم و نه احساسات شکل می‌گیرد.
  • عشق با وقار - نوعی رفتار مودبانه وموقرانه که در اواخر قرون وسطی در مورد خانم‌ها و عاشقان آنها به کار می‌رفت
  • عشق آزاد - رابطه جنسی بر اساس انتخاب فرد که محدود به ازدواج نمی‌شود
  • شیفتگی - در عهد جدید به معنای عشق احساسی مشروط به کار می‌رود یعنی «دوستت دارم چون..»
  • عشق افلاطونی – یک رابطه نزدیک که درآن رابطه جنسی وجود ندارد یا سرکوب یا محدود شده‌است.
  • عشق ظاهری - رابطه عاشقانه‌ای که در آن پختگی لازم وجود ندارد و «راستین» نیست. این کلمه دارای بار معنایی منفی است و تاکید دارد که عشق در دوران جوانی معمولاً کمتر راستین و واقعی است.
  • عشق راستین - عشق بدون قید و شرط یا انگیزه خاص. دوست داشتن فرد فقط به خاطر خود و نه رفتارها یا عقایدش. همچنین به عشق بی قید و شرط اشاره دارد.
  • شهوت - عاطفه بر اساس شهوت و تمایل به ارضای نفس.
  • عشق لحظه‌ای - عشقی که در لحظه‌ای که فرد برای اولین بار با فردی تماس می‌گیرد به وجود می‌آید. از این عشق به مراتب در داستانها و ادبیات یاد شده‌است وبه “ love at first sight ” معروف است.

دیدگاه‌های فرهنگی
اگرچه در مورد تعریف عشق و ماهیت آن در بین فرهنگ‌های مختلف تشابهاتی وجود دارد و اغلب فرهنگ‌ها عشق را نوعی تعهد، دلسوزی، شفقت و شهوت می‌دانند که در همه انسان‌ها وجود دارد، اما میان این فرهنگ‌ها اختلافاتی هم وجود دارد. برای مثال در
هند که معمولاً ازدواج طبق روال تعریف شده و سنتی صورت می‌گیرد اعتقاد برآن است که عشق ضرورت اولیه برای ازدواج نیست و عشق پس از ازدواج به وجود می‌آید؛ درحالیکه در فرهنگ غرب عشق لازمه ازدواج است.

در ایران برای بیان پدیده عشق واژگان زیادی بچشم می‌خورد،که برخی از زمانهای دور وجود داشته‌است.درمتون اوستا و در گاثاها بارها ازمهر و دوستی سخن میان رفته و درمتون بجای مانده از زبان پارسی میانه هم وجود دارد.واژگانی مانند آغاشه در اشعار رودکی بچشم می‌خورد.مهر و عشق و آغاشه و شیفتگی و ایشکای و دلدادگی و شیدایی و سودا همه از واژگانی هستند که در ایران زمین برای پدیده عشق بکاررفته یا می‌رود.در اشعار هم بخشی از داستان‌های شاهنامه یا اشعار نظامی گنجوی و خواجوی کرمانی و عیوقی و جامی و وحشی بافقی و اهلی شیرازی و ... به یان داستانهای عاشقانه پرداخته و بسیاری شعرا هم به بررسی ماهیت عشق در حالتی جدا از اوصاف صوفیه کارکرده‌اند مانند حافظ و سعدی و باباطاهر و خیام و رودکی که هم غزل و راعی عاشقانه و سوزناک دارند و هم به بررسی ماهیت و کاآمدی عشق پرداخته‌اند.در ادبیات صوفیه هم که راه رسیدن به خدا و حق پاکی و محبت است برای جذب در راه خدا و جدایی از دنیا علاقه‌های ذاتی به خدا را در درون خود می‌پروردند و به حالتی از جذب در راه حق می‌رسیدند که بدان عشق الهی می‌گفتندو اشعار بیشماری در همین مورد عشق سرائیده‌اند که معشوق خود را خدا می‌دانستند.مولوی و عطار و ابوسعید ابی الخیر و سنایی غزنوی از این دسته شاعران هستند.پاره‌ای از شاعران مدح گوی درباری در وصف ممدوحان خود از عبارات و مثل‌های عاشقانه زیادی استفاده نموده‌اند. انوری و عنصری و عسجدی و فرخی سیستانی هم ازین دست شاعران هستند.

دیدگاه‌های مذهبی


عشق در ادیان اولیه ترکیبی از تعهد جاذبه‌ای و عبادی به نیروهای طبیعت بود (مشرکان چند خدایی). بعدها در ادیان جدیدتر این جذبه به سوی اشیاء واحد و انتزاعی مانند خداوند، قانون، کلیسا، و دولت سوق پیدا کرد (تک خدایی). دیدگاه سوم در این زمینه به دیدگاه وحدت وجود معروف است وادعا می‌کند همواره بین آنکه می‌پرستد وآنکه پرستیده می‌شود تفاوت وجود دارد. عشق حقیقتی است که ما بر اساس آن در طی زمان خود را ناصحیح به صورت موجودی منزوی تفسیر می‌کنیم.

اسلام

قرآن در سورهٔ روم آیهٔ ۲۱ چنین آورده‌است:

و از نشانه‏های خداوند اینکه همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید، تا در کنار آنها آرامش یابید، و در میانتان دوستی و رحمت قرار داد، آری در این [نعمت] برای مردمی که می‏اندیشند قطعا نشانه‏هایی است.

بر اساس دیدگاه مراجع شیعه، بیان عشق میان دختر و پسر (بدون منظور ازدواج) گناه است، چرا که ترس افتادن به گناه در میان است، اگرچه خواستگاری، بدون بیان عشق، برای ازدواج مانعی ندارد. تا وقتی که مفسده‌ای در میان نباشد، صرفِ داشتنِ محبت و عشقِ قلبی (بدون اظهار آن) اشکالی ندارد.

از احادیث پیامبر اسلام است که: «اگر مرد به زن خود بگوید «تو را دوست دارم» هرگز این کلام از دل و ذهن زن خارج نمی شود و همواره در خاطر او باقی می ماند» ( وسایل الشیعه – حر عاملی – ص 10 جلد 14.)

 مسیحیت

در انجیل از عشق به عنوان مجموعه‌ای از اعمال و رفتارها نام برده شده‌است که معنایی وسیع‌تر از ارتباط احساسی دارد. عشق مجموعه‌ای از رفتارهای انسان است که انسان بر اساس آنها عمل می‌کند. در انجیل به افراد سفارش شده که علاوه بر معشوق خود و حتی دوستانشان دشمن خود را نیز دوست داشته باشند. در انجیل از این عشق فعال در قرنتی ۸-۴: ۱۳ سخن به میان آمده‌است:

عشق صبور است، عشق مهربان است. هرگز حسادت نمی‌کند، هرگز به خود نمی‌بالد، مغرور نیست. گستاخ نیست و خودخواه نیست، به سادگی خشمگین نمی‌شود، خطاهای دیگران را به خاطر نمی‌سپارد. عشق از همدمی با شیطان لذت نمی‌برد بلکه دوست دار حقیقت است. همواره حافظ است، همواره به دیگران اعتماد دارد، همواره امیدوار است و همواره پانیده‌است. عشق هرگز شکست نمی‌خورد.

 مباحث مربوط به تعریف عشق

در اغلب لغت نامه‌ها «عشق» به عنوان علاقه شدید یا انس قلبی تعریف می‌شود.

  1. به طور کلی «علاقه» یک حالت ذهنی یا احساسی است که در طی آن فرد برای کسی یا چیزی نگران و دلواپس است. همچنین توجه و علاقه به کسی همواره با عدم قطعیت مسئولیت پذیری و درک مخاطب همراه است و عامل ایجاد اضطراب است. مراقبت از اشیا مانند یک خانه معمولاً به صورت نگهداری و محافظت از آنها و یا پذیرش مسئولیت در قبال آنها همراه است.
  1. « دوستی » - رابطه یا همکاری مناسب بین دوفرد.
  1. « وصال » - ذوب شدن عاشق در معشوق ؛ حالت نهایی عشق راستین.
  1. « خانواده » - افرادی که از طریق اصل و نسب با یکدیگر ارتباط دارند.
  1. « پیوند روحی » - رابطه بین فرد و فردی که جزئی از وجود وی است.

توماس جای اورد عشق رایک عمل اختیاری می‌داند که پاسخی احساسی به دیگران (مانند خدا) است و با هدف ارتقا شخصیت صورت می‌پذیرد. اورد تعریف خود را در زمینه‌های دینی، فلسفی، و علمی قابل استفاده می‌داند.

تحرير شده در سه شنبه 13 مهر1389ساعت 20:27با دستاي: مجتبی پسندیده| |

 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد : ..........این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

تحرير شده در دوشنبه 15 شهریور1389ساعت 17:57با دستاي: مجتبی پسندیده| |

۲۵۰ سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض ۶ ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آمیختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.
روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت… همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.

تحرير شده در جمعه 12 شهریور1389ساعت 19:5با دستاي: مجتبی پسندیده| |

? فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ